شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
260
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
كنيم ، و بر مخالفت سلطان اتّفاق كرده بيرون آئيم ، و شمشير خلاف * از غلاف بدر كشيم . هر كه از شما در خدمت او رغبت مىكند بايد كه بقلعه آيد . چون سلطان آن خبر شنيد بر خود پيچيد ، و در بيرون شو كار متحيّر شد . پسر والى قلعه در زمرهء پهلوانان درگاه منتظم بود ، او را پيش پدر فرستاد و تقبيح آن راى و انديشه كرد ، و احسان و ايادى كه بمرور ايّام دربارهء او كرده بود عدّ فرمود ، و بر كفران نعمت و خيانت در وديعت كه موجبى ندارد اعتراض كرد . پسرش بازگشت و از بازگشتن پدر از آن انديشه اعلام كرد ، و گفت : دانست كه هر اينه چنين فكرى ردى جز ثمرهء ردى و هلاك « 1 » ندهد . اگر سلطان گوش بظلامهء متظلّمان نكند ، و قلعه را از وى فرو نگشايد ، او بر قدم بندگى ثابت خواهد بود ، و وفادارى خواهد نمود ، استغفار كرده روى بر خاك مىمالد ، و عفو و تجاوز مىخواهد . سلطان گفت : مصداق اين سخن آن باشد كه سر شرف الملك را به من فرستد . پس پنج نفر از سلاحداران با پسر والى بقلعه فرستاد تا او را هلاك كردند ، و بهلاك او جهان كرم و مردمى زير و زبر گشت . « 2 » فرّاشى از ان وى معروف به محمّد اخى گفت : در آن ايّام * ملازم او بودم . چون اين سلاحداران درآمدند و دانست كه او را خواهند كشتن مهلت خواست كه غسل كند و دوگانهاى بگزارد . آنگه مرا فرمود كه آب گرم كردم ، و با آنكه مىدانست كه بعد يك ساعت كشته خواهد شدن به آب سرد راضى نشد ، به آب گرم غسل كرد ، و دو ركعت نماز بگزارد ، و يك جزو از قرآن مجيد بخواند ، آنگه ايشان را دستور داد كه درآمدند ، و گفت : كسى كه قول كافران را باور
--> ( 1 ) - در اصل : رذى و هلاك . ( 2 ) - جاريبرد در شد الازار ص 363 و 549 ديده شود .